تبليغاتX
اسکیس من

چند روزه دارم از این وبلاگ به اون وبلاگ از این خبرگزاری به اون یکی داستان  آمنه بهرامی رو پیگیری میکنم.روز اول که خوندم قراره شنبه آینده مرد اسید پاش قصاص بشه یاد 6-7 سال پیش افتادم که تازه این اتفاق افتاده بود و روزنامه ها پر بود از خبر و عکس های مربوط به آمنه..خوب یادمه که چقدر وحشت داشتم از نگاه کردن به صورت سوخته تو عکس ها.چقدر برام سخت بود فکر کردن به اینکه جای خودش یا نزدیکانش باشم . توی این چند روز وبلاگش رو پیدا کردم.عکسهاش رو دیدم.عکس های قدیمش .  توی پارک توی دانشگاه توی خیابون..  شاد و با لبخند .عکس های الانش هم بود. توی خونه همه یک شکل با صورت زخمی و چشمای بسته.یک جایی خوندم خانومی نوشته بود آمنه بهرامی رو از نزدیک میشناسه داستان زندگیش رو تعریف کرده بود.گفته بود اسید باعث شده صورتش حل بشه چشمهاش تدریجا خارج بشه و نا بینا بشه  .. حرف زدن از این اتفاقات هم تلخه چه برسه به اینکه بدونی یک همچین اتفاقی واقعا برای کسی افتاده و اون آدم  سالهاس داره با اثرات تلخ اون حادثه زندگی میکنه.همه اینها نشون میده  آمنه حق داره انتقام زندگی از دست رفته اش صورتش چشمهاش و آرزوهاش رو بگیره.

با این حال توی این چند روز هر بار به اتفاقی که قراره هفته آینده  بیافته فکر کردم  و صحنه قصاص رو تصور کردم  آرزو کردم این شنبه هرگز نرسه..فکر کردن به اینکه یک گروه آدم از مامور اجرای حکم گرفته تا پزشک و  وکیل و متخصص  توی  اتاقی با ایستن  دست و پای مردی رو ببندن یا بیهوش کنن و آمنه یا هرکس دیگه ای  اسید  توی چشم های مرد بریزن و کورش کنن و خیلی قانونی و شرعی عملی رو تکرار کنن که هفت سال پیش یک نفر از روی نادونی انجامش داده واقعا درددناکه.من جای آمنه بهرامی نیستم که بدونم تاریک شدن دنیای جلوی چشم یعنی چی یا هربار لمس کردن صورت سوخته و زخمی  چقدر می تونه ناراحت کننده باشه ولی میتونم حدس بزنم لحظه انتقام وقت ریختن اسید بوی سوختگی گوشت و .. چقدر میتونه  لحظات تلخ سالها پیش رو به یادش بیاره.میدونم که برای هر اشتباهی تاوانی هست و هر جرمی مجازاتی داره ولی نمیتونم قبول کنم نظر  آدمهایی رو که اعتقاد دارن مجازات باید متناسب با جرم باشه تا دیگه جرم تکرار نشه که اگه درست بود این همه قصاص نفس این همه اعدام  تو تمام این سالها باید باعث کاهش جرم و جنایت میشد که نشد.هیچ آدمی نیست که ندونه مرتکب جرمی شدن , کسی رو از بین بردن , آزار و اذیت کردن, اسید پاشیدن و .. سرانجام خوبی نداره و چیزی جز طناب دار یا یک عمر حبس و زندان انتظارش رو نمیکشه ولی باز هم قتل هست  ,جرم هست , جنایت هست و هنوز هم دخترانی هستن که قربانی تجاوز, اسید پاشی و .. میشن و مطمئنا بعد از این هم خواهند شد, چه فردا چشمان مجید موحدی نابینا بشه چه نشه.آمنه بهرامی عزیز که گفته بودی  دنبال انتقام نیستی و اجرای این حکم فقط برای تربیت اجتماع است کاش بدانی جامعه ای که درس تربیتی اش خشونت و قصاص است هیچ وقت اوضاعی بهتر از امروز نخواهد داشت.کاش به حرف پدر بزرگت گوش کنی و به مردم درس خوبی بدهی.

لینک مصاحبه با دویچه .وله(از اونجایی که این سایت مثل اکثر نمونه های  غیر اخلاقی سیا.سی ورزشی اجتماعی و شخصی اش  مسدود است  برای ورود از ابزار مربوطه استفاده کنید)

+تاریخ جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1390ساعت 15:18 نویسنده مهسا |

فکر می کنم این  صدمین باریه که توی  1 ماه و نیمه گذشته این صفحه رو باز می کنم و می خوام اینجا رو از این سکوت در بیارم ولی نمیشه.چرا نمیشه؟نمیدونم.اوایل سال فکر می کردم امسال به اینجا بیشتر برسم و  حداقل هفته ای یکبار چیزی بنویسم که بنا به دلایل مختلف نشد و خُب سنگ بزرگ هم نشانه ی نزدنه و این طولانی ترین فاصله ممکن پیش اومد.

از توجیه و بهونه که بگذریم اوضاع درس و دانشگاه اصلا تعریفی نداره و این باعث شده روز به روز به خستگی و بی حوصلگیم اضافه بشه.قدیم تر ها فکر می کردم بهترین روزهای زندگیم وقتیه که تو رشته مورد علاقه ام توی دانشگاه درس می خونم و همه چیز جوری پیش میره که من رو به هدفم برسونه.الان ولی حس میکنم مجموعه آدمهایی که از صبح توی دانشگاه میبینم و باهاشون سروکار دارم دارن تمام تلاششون رو میکنن که من و ما رو از درس خوندن و ادامه دادن متنفر کنن.الان محض رضای خدا استادی پیدا نمیشه که بتونه بدون تحقیر و سرکوب  چیزی یاد بده یا بابت هر لحظه حضور غیر مجانی و با تاخیرش سرکلاس منت نذاره که از زندگی کارش زده تا اینجا باشه .کسی پیدا نمیشه که بلد باشه با روشی غیر از حضور و غیاب و تهدید هر روزه به حذف کردن دانشجو رو جذب کلاس و درسش کنه ,همه اینها به کنار فشار درس  و کار  مزید بر علت شده تا  روزهای این ماه بهشتی  به جهنمی ترین شکل ممکن بگذره .. فعلا تمام سعیم اینه که از این روزهای سخت سربلند بیرون بیام  و بعد با خیال راحت , بیشتر و بهتر از قبل به اینجا برسم .

فعلا این چند خط  به عنوان شروع باشه تا اوضاع یه کم رو به راه بشه..

+تاریخ دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:32 نویسنده مهسا |


مادر بزرگم میگه قبل از تحویل سال خونه و اهل خونه که مرتب شدن , هفت سین که چیده شد و همه دورش نشستن باید با دعای زیر لب آرزوهات رو واسه سال بعد به خدا بگی و به انتظار تحویل سال بشینی..

  کمتر از دو روز به سال جدید مونده و هفت سین ما چیده شده..هم سبزه اش سبزه هم ماهیش سرحال ..قرآن و آینه و سنجدو سیر و ..هم از قلم نیافتاده..حالا که وقت دعاس آرزو میکنم  سفره کسی خالی نباشه .. غم و اندوه شادی سال نو رو از کسی نگیره و هیچ دست زوری کسی رو از عزیزانش دور نکنه..باقیش سلامتی باشه و امید و برکت و .....

سال نو مبارک..

+تاریخ شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 20:36 نویسنده مهسا |

نمایشگاه ها و جشنواره ها همیشه برام جذابیت داشتن..توی  چند روز برگزاریشون حس خوبی دارم..عوض همه روزمرگی ها هیجان هست و  اشتیاق .جشنواره فیلم هم یکی از اونهاس که بخصوص بعد از یه دوره پرفشار درس و امتحان و استرس خیلی می چسبه.جشنواره ای که هر سال با دیدن یک یا دو فیلم برام تموم میشد امسال یک هفته کامل سرگرمم کرد و تونستم 6-7 تا از فیلم هاش رو ببینم.روزهای اول به شکل عجیب بدترین فیلم های ممکن رو دیدم و فیلم خوبی هم اگه بود در لحظات آخر جاش رو به یه فیلم دیگه می داد و برنامه به کل عوض میشد..با دیدن "چشم" که تو احساسی ترین صحنه اش جایی که زن اول فیلم می میره و طبیعتا تماشاگر باید تحت تاثیر قرار بگیره صدای قهقه خنده سالن سینما رو پر میکنه و "قبرستان غیر انتفاعی" که با زشت ترین  شوخی ها و بدترین بازی ها و حضور بد و عجیب غریب حامد بهداد به هر چیزی جز یه فیلم کمدی شباهت داشت , مطمئن شدم این جشنوار به  یک  بخشی مثل  تمشک یا زرشک بلورین نیاز داره..یا حداقل لازمه یه سطح کیفی واسه فیلم هاش تعریف بشه ..

از فیلم های بد بگذریم "جرم" مسعود کیمیایی رو بین خیل عظیم هوادارانش دیدم .  هیچ وقت نتونستم با فیلمهای کیمیایی کنار بیام که به نظرم نه مشکل من که ویژگی فیلم های مسعود کیمیایی اینه..اما "جرم" جدا از دیالوگ های عجیبش -که راستش رو  بگم نصف بیشترش رو هم نفهمیدم واین بار چند تا فحش چارواداری هم قاطیش شده بود-بازی های خوبی داشت و شاید تنها نقطه قوتش همین بود و دقیقا همین هم باعث شد برای اولین بار از دیدن فیلم های این کارگردان خسته نشم و از تماشاش  لذت ببرم..

اما "این جا بدون من " بهترین فیلمی بود که توی این چند روز دیدم ..داستان ساده و روون با فاطمه معتمدآریایی که نقش مادر رو بی نظیر بازی کرده بود و صابر ابر و نگار جواهریانی که همیشه عالی هستن و کارگردانی خوب که یه فیلم دلنشین و تاثیرگذار رو بوجود آورده بود..با وجودی که چند ساعت بیشتر از دیدنش نمی گذره ولی از همین  حالا منتظرم وقت اکرانش برسه تا یک بار دیگه ببینمش




با ربط:جشنواره  امسال یه خوبیه  دیگه هم داشت اون هم ملاقات با مریم عزیز که حرف و  پرس جو از احوالش و دلیل حذف وبلاگش به سینماو جشنواره رسید و خوشحالم که پیشنهادم رو برای تماشای فیلم قبول کرد و باعث شد  خودش و خانواده عزیزش رو از نزدیک ببینم و تماشای یک فیلم معمولی در کنارشون برام دلچسب و بیاد موندنی بشه..مرسی مریم عزیز و امیدوارم قولت برای وبلاگ فراموشت نشه.. ...

بی ربط: امید خیلی وقت بود از این خونه رفته بود ..اما دو روز  پیش درست وسط خیابونهای این شهر بین تمام آدمها وسط دود و ترس و اضطراب..
دوباره دیدمش..خوشحالم.
+تاریخ چهارشنبه بیست و هفتم بهمن 1389ساعت 1:15 نویسنده مهسا |

طرف های دروازه شمرون خانه ای بود که خیلی از عید ها و شب چله ها ی بچگی ام آنجا گذشت. یک کوچه  بسیار باریک بعد از یک پیچ معروف و سقاخانه سر نبش و بعد کوچه ای که توش در قهوه ای خانه بود.سر کوچه شان  یک بقالی بود که بهش بقالی حسن آقا میگفتند که وقتی سواد نداشتم و جلوتر از باقی می دوییدم نشانه ام برای پیدا کردن کوچه بود.داخل مغازه یک بالابری بودکه هرچند وقت یکبار جان یک نفر را میگرفت..اول شاگرد حسن آقا بعد خود حسن آقا .بعد ها که پسرحسن آقا هم مرد کرکره مغازه را کشیدند پایین ..

پشت در قهوه ای بزرگ یک حیاط کوچیک بود با یک درخت خرمالوی نیمه خشک و چند اتاق.. یکسری پله هم گوشه حیاط بود برای طبقه بالا و اتاقهای تو در تویش. بالا زندگی میکردند و پایین برای مهمانها بود..مرد خانه قد بلند بود با یک زخم همیشگی بالای سرش -که هر چند وقت یکبار عملش میکرد -وکت و شلوار و عینک و کلاه شابو و این اواخر هم عصا.زن هم بلند و چهارشانه با موهای کوتاه سفید که بیرون از خانه وقتی از زیرچادر مشکی بیرون میزد قشنگترش میکرد.بچه هاازدواج کرده بودند و  نوه داشتند.من بهشان میگفتم عمو و زن عمو بعضی وقت ها هم آقا و خانوم.عمو منظم بود. اهل ورزش و حواسش به سلامتی اش بود . من را خیلی دوست داشت و برخلاف باقی فامیل و دوست و آشنا  که من را بچه قشنگی نمی دانستند  "خوشگله" صدایم میزد و خب من هم به همین خاطر خیلی دوستش داشتم ..خانه شان که بودم دستم را میگرفت میبرد بیرون.آن حوالی پارک نداشت ولی یک میدان کوچکی بود سرسبز با فواره بلند.میرفتیم آنجا .رفقایش میآمدند سلام و علیک میکردند .برام از قدیم ها میگفت از جوانیهاش.از حمامی که داشت و جریاناتش.از همسایه شان که صدای خوبی داشت و می گفت خوانده معروفی است..

زنش را همه به دستپخت خوبش و عطر غذاهاش میشناختند که برخلاف خودش  مراقب سلامتی و این جور چیزها نبود . از چربی و قند و نمک و .. تا دوست داشت استفاده میکرد و به قول خودش  از زندگی لذت میبرد .اصل دعواهایشان سر همین چیزها بود سر مراعات نکردن ها و جدی نگرفتن ها..همه چیز زندگی شان خوب بود  تا وقتی که خانم به خاطر بسته شدن رگ قلبش سکته کرد.بعد بین معاینات معلوم شد از خیلی وقت پیش دیابت داشته و چند وقتی است سرطان کبد دارد 1 ماه طول کشید تا  آن همه مریضی از پا درش آورد.بعد آقا  ماند  با  بی محبتی و نامهربانی هایی  که دید..روحش برعکس بدنش سالم نبود..آلزایمر گرفت و  افسرده شد.راه نمیرفت چون دوست نداشت غذا نمیخورد چون دوست نداشت .. آخر هم از این همه دوست نداشتن مرد. خانه ای که آن همه دوستش داشتم خالی شد.آدم های دوست داشتنی اش رفتند..چند وقت بعد وراث خانه را فروختند بعدش هم خریدار خانه را کوبید و جایش یک خانه جدید ساخت که برای پیدا کردنش آدرس و نشانه لازم نیست.

از سر خیابان ساختمان بزرگ و چندین طبقه جدید پیداس .ولی  نه از آقا خبری هست نه از خانم .نه از درخت خرمالوی خشک شده نشانی هست  نه از عطر غذا و صدای شهرام ناظری.. و نه از خاطراتی که برای داشتنشان باید به اندازه یک عمر زندگی کرد..

+تاریخ یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 18:8 نویسنده مهسا |

1-حالا که باران آمد و هوا صاف و آسمان تمییز شد ولی  چند روز قبل را یادتان هست ؟دل من به همان اندازه این روزها گرفته است.شاید علتش نزدیکی امتحانات و تاریخ تحویل پروژها باشد که حتما هست اما از یک چیز مطمئنم آن هم اینکه حجم اخبار بد , ناراحت  کننده  ,نفرت برانگیز و اعصاب خورد کنی که این روزها بهمان میرسد  دو برابر خبرهای  خوب و امیدوار کننده است..ما هم انسان, ظرفیتمان هم پایین نتیجه اینکه  الان در مرحله لبریز به سر می برم..

2- دیشب بعد از همه بدشانسی ها و بدبیاریهای  این چند وقت شانس در خانه ما را زد و بعد از ورود به یک سایت صفحه ای باز شد  و تبریک گفتند که به عنوان چند هزارمین بازدید کننده شان 200 هزار دلار جایزه برده ام.بعد هم شماره کارت اعتباری خواستد که وارد کردم و منتظر ماندم و هی با ناباوری به آن همه پول فکر کردم و کارهایی که باید بکنم را دسته بندی کردم و هی خیال و خیال و  .. ولی از اونجایی که سایت مال انگلیس بود که استعمارگر پیر است و به گفته برنامه هدفمندی از مردمش مالیات های آنچنانی میگیرد و دانشجوهایش را به خاطر اعتراض به گرانی شهریه ها به توپ بسته است و هی میزند و هی می کشد  و کارهایی میکند که ما حتی نمونه اش را هم ندیده ایم ,کارت های اعتباری مملکت ما برایشان ناشناخته بود و  هیچی به هیچی.حالا من آدم پولکی ای نیستم(آن زعفرانی لیمویی هایش را البته خیلی با چایی دوست دارم) و آنها هم بهتر است این پولها را بدهند دانشجوهایشان که مثل ما بتوانند از حق تحصیل برخوردار باشند اما شک ندارم که تا آخر عمرم خلاء این 200 هزار دلار باد آورده را احساس خواهم  کرد...

3-هفته گذشته امر بهم مشتبه شد که بعد از سالها دستیار پدر بودن در انجام کارهای فنی خانه اوستا شده ام و میتوانم جاروبرقی برقی تعمیر کنم و اتصالی سیم رابط را از بین ببرم که اولی را توانستنم ولی در دومی  موفق نبودم و نتیجه اش این شد که یک هفته نصف خانه مان برق نداشت و فاز و نول پریزها قاطی شده بود و اشکال کار را پیدا نمیکردند و برق داشتن داشت برایمان به آرزو تبدیل میشد ,این بود که نشد به موقع بیایم و تشکر کنم بابت لطف و محبتی که در پست قبل به ما (من و وبلاگ)ابراز داشتید.از همه تان خیلی خیلی ممنونیم..اصلا همین دلگرمی ها است که می ماند..

+تاریخ دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 19:59 نویسنده مهسا |

آمدم بعد از مدتها یک چیزی بنویسم آنقدر کلیشه ای و بد شد که منصرف شدم .نگاهم افتاد به تاریخ پست قبل دیدم دارد 1 ماهی میشود این بینُِ الآپدیتین..راستش را بخواهید خیلی دلم میخواست اینجا یک شکل دیگر باشد.منظم تر باشد,حداقل هر 3-4 روز یکبار به روز شود,خوب باشد ,دوستش داشته باشند ولی نشد...

اوایلش اینطور نبودم.شروع که کردم اشتیاق داشتم.تمام هم و غمم نوشتن اینجا بود.روزهایی که دانشگاهی در کار نبود  اول صبح بیدار میشدم تلاشی  میکردم بلکم ذهنم یک تکانی به خودش بدهد چیزی تراوش کند بنویسم. اولش بود.اول هر کاری بد هم که باشی کسی ایراد نمیگیرد.میگذارند به حساب تازه کار بودن مبتدی بودن.ولی حالا بعد از یکسال و اندی قضیه فرق کرده است.همیشگی ها به کنار که از سر لطف میآیند و محبت میکنند, مدام نگرانم کسی اتفاقی گذرش اینجا بیافتد و به  اعتماد به نفسم بخندد.گاهی دچار یک نوع افسردگی  که خاص دنیای مجازی است میشوم.یک جور ناامیدی بعد از ناکامی. تصمیم میگرم حذفش کنم ولی حدس  می زنم چیزی شبیه حس مادر و فرزندی  (حالا در اشل کوچکتر ) مانع می شود ..هرچه باشد ذره ذره بزرگ شدن و قد کشیدن آرشیو ماهانه اش را دیده ام..دانه دانه  کامنت های ارزشمندش را با دست خودم تایید کرده ام نمیشود که یکباره قید همه را زد.بعد هم که فکر میکنم می بینم خوب است خاطره است..جمع میشود یک روز به بچه ای , نوه ای کسی نشانش می دهم ببیند مادرش ,مادر بزرگش یا مادر مادربزرگش(اگر خدا عمری داد) در جوانی چه حال و روزی داشته ....و بعدترش  هم میگویم  خب  قرار هم نیست که همه به یک اندازه خوب باشند..این است که یکجوری با خودم کنار می آیم..

به هر حال من که به قدر کفایت وبلاگ خوب میشناسم و میخوانم و لذت میبرم باقی هم میتوانید بروید برای لذت بردن یک جایی را پیدا کنید که از این وبلاگ آبی برایتان گرم نمیشود..میتوانید هم نروید .یعنی نروید..شنیده اید این آهنگ  را ؟تلاوت میکند: "برو ..برو که چاره ای به جز دوریت ندارم ولی نــــــرو"..شما هم نروید .شاید درست شد..

+تاریخ دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 1:57 نویسنده مهسا |

اولش روز خوبی نبود.دیروز را میگویم..شنبه خودش به خودی خود شاید خیلی بد نباشد ولی وقتی به این چشم نگاهش میکنی که بعد از تعطیلات آمده برای شروع درس و دانشگاه هم آمده نفرت انگیز میشود.این ترم یک روز اول هفته و یک روز آخر هفته کلاس دارم.آن وسط را گذاشته بودم برای درس خواندن و رسیدگی به کارهای عقب مانده ام..حالا این سه چهار روز شده بلای جان من..خیلی همت کنم کمی درس بخوانم چیزی بکشم.باقی اش به هیچ و پوچ میگذرد.بعد که پشتم حسابی باد و طوفان خورد باید بروم دانشگاه.این است که صبح زود روز اول هفته حوصله ندارم اعصاب هم همینطور..روزهایی که اعصاب ندارم و نمیخندم  از خط خنده دو طرف دهانم هم خبری نیست..

با بی حوصلگی سر کلاس نشسته ام به مسیر کولر خانه ای که رویش کار میکنم فکر میکنم..دنبال یک راهی میگردم که استادم را قانع کنم که یک کولر برای خانه به این بزرگی جوابگو نیست..باید یکجوری بهش بفهمانم که بر فرض محال  اگر فردای روزگار کسی در همچین خانه ای زندگی بکند حتما وقت گرما و کلافگی فحشی چیزی نثار من طراحش خواهد کرد.میگویم آدم اینجا چله تابستان میپزد.قبول نمیکند..بعد هرچه هم فکر میکنم مسیر درست را پیدا نمیکنم.زور که نیست.ادم یک روزهایی در مود یک چیزهایی نیست.من دلم میخواست برگردم خانه.رفتیم بیرون کلاس نشستیم به نقشه کشیدن .که یک بهانه تاثیر گذار پیدا کنیم که استاد بگذارد برویم..از انواع و اقسام امتحانها و فاینال زبان و آزمون فلان موسسه گرفته تا داستان تصادف خواهر نداشته چکامه با برادر نداشته من که نامزد بوده اند و دم عروسی تصادف کرده اند و بدبخت شده ایم....از بیماری مادربزرگ تا گم شدن کلید خانه..آخر سر هم گفتیم باید برویم سر یک کارگاه ساختمانی.که اگر الان رفتیم که رفتیم اگر نه بیچاره میشویم..قبول کرد.آمدیم.قرار بود به خانواده ها بگوییم کلاسمان کنسل شده است...نزدیک خانه نظرمان عوض شد.خانه پیشنهاد خوبی برای رفع بی حوصلگی نبود.گفتیم برویم سینما.بعد گفتیم نکند بگویند چرا کلاستان را ول کرده اید رفته اید  سینما؟که مگر شما این همه روز خالی ندارید برای این کارها.این شد که هر کدام زنگ زدند گفتیم سر کلاسیم.باقیمان هم صدای استاد و دانشجو در آوردیم برای تاثیرگزاری بیشتر.بعد با عذاب وجدان رفتیم سینما .دوستام از علاقه من به الناز شاکر دوست خبر دارند..این بود که  با جدیت گشتند دنبال فیلمی که در آن خبری از او نباشد.سختی اش به کنار مسخره بود.هر چه فیلم بود او هم بود.سر اخر سنپطرزبورگ را دودستی چسبیدیم.بلیط خریدم و یک ساعتی را منتظر نشستیم..حدس میزنم یک بلایی سر باقی بازیگر های زن سینما آمده باشد.سر میچرخاندم عکس الناز شاکر دوست در چشمم بود.نیلوفر بنا کرده بود به تعریف از قیافه اش.چکامه هم از علاقه اش میگفت.این کنار من هم از سر چیزی که آنها اسمش را حسادت گذاشته اند حرص میخوردم.درها که باز شد رفتیم نشستیم..اول تبلیغ چند فیلم همگی با بازی الناز شاکر دوست..بعد هم سنپطرزبورگ.خوب بود.خیلی خندیدیم .یک جاهایی هم از ته دل خندیدیم.بازی ها بد نبود..حتی میشد به اولین تجربه بازیگری  پیمان قاسمخانی هم نمره قبولی داد.به همه دروغ هایی که از اول صبح گفته بودیم به کلکهایی که برای دیدنش زده بودیم می ارزید.بعد فیلم که تمام شد شاد بودیم.این خطهای خنده من عمیق و پر رنگ شده بودند.بعد دیگر عذاب وجدان هم نداشتم به  نظرم آمد هیچ ایرادی ندارد آدم یک روزهایی را برای خودش باشد و برای این بودن دروغ هم بگوید به جایی که بر نمیخورد یک روز هم که هزار روز نمیشود.هرچند پایمان که به خانه رسید بعد از سلام اولین حرفی که زدیم در مورد فیلم بود...

خلاصه میخواهید دروغ بگویید میخواهید نگویید ولی سنپطرزبورگ را از دست ندهید.. .

+تاریخ یکشنبه بیست و پنجم مهر 1389ساعت 17:19 نویسنده مهسا |